احمد احمدى بيرجندى
70
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
گر هنر بحر است طبع او بود بحر هنر * ور سخا كانست دست او بود كان سخا گر نبودى نور پاكش رهنماى راه خضر * در بيابان كى شدى گمگشتگان را رهنما عقل بىتأييد او گمراه باشد همچو غول * شير از شمشير او روباه باشد در وَغا گر ز جنّت پا كشد جنّت بود دار المِحَن * ور به دوزخ پا نهد دوزخ شود جنّت سرا دامن او گير و ايمن باش از روز حساب * بندهء او باش و آزاد از دو عالم چون هما دست گوهربار او باشد به هنگام كرم * تيغ بِدْعَتسوز او باشد به هنگام غزا آن يكى بحرى كه باشد موج او لعل و گهر * اين يكى ابرى كه باشد برق او مرگ و بلا بىفروغ مِهرِ او افلاك را نبود مدار * بىنسيم لطف او فردوس را نبود صفا رو يد اللّه فوق ايديهم بخوان اندر نُبى 125 * تا بدانى دست راد او بود دست خدا كيست دانى دادخواه خلق در روز حساب * آنكه باشد در دو عالم گمرهان را رهنما با ثنايش از عنا و رنج كى دارم هراس * رنج با مهرش بود گنج و عنا باشد غنا اى ز پا افتادگان را لطف عامت دستگير * دستگير هر كجا افتادهاى از پا چو ما عرش اعظم طينت پاك ترا نبود قرين * هر دو عالم گوهر مدح ترا نبود بها